ما باید سعی کنیم از سفرمان به نحو صحیح لذت ببریم، و برای تحقق این امر ابتدا باید آن را معنی کنیم تا بدانیم به چه شکل میبایست عمل نمائیم. فرض کنیم ما در یک بیمارستان هستیم و در حال بازسازی خودمان، محیط بیمارستان شاید برایمان خوشایند نباشد اما بسته به عملکرد خودمان میتواند بسیار متفاوت باشد. یک نفر ممکن است در تمام مدت بر روی تختش زانوی غم بغل کرده و با غصه خوردن و فکر کردن به مسائل منفی ایام بستری را سپری کند و دیگری ممکن است زمانش را با گپ زدن با نفر تخت بغلی، اتاق بغلی و بخشهای دیگر به راحتی سپری کرده و دوره درمانش را کامل میکند.

سفر خوب یعنی وقتی پله کم میکنی و پاهایت سست میشود و گزگز میکند، وقتی خمیازه میکشی و وقتی بیقراری لذت ببری. برای رسیدن به حال خوب باید خماری بکشی، با دردسر مواجه شوی، با بی پولی دست و پنجه نرم کنی و بدانی باید تاوان کارهایی که کرده ای را بدهی و درکش کنی، یعنی اینکه نه تنها دیگران را سرزنش نکنی بلکه حالش را ببری. کسی که بدنسازی میکند و هیکل زیبایی دارد سختیهای بسیاری را تحمل کرده، روزی چند ساعت با لذت وزنه های سنگین زده تا به این مرحله رسیده. تغییراتی هم که ما در سفر میکنیم مثل تغییرات چهره، بالا رفتن دانایی و پی بردن به کارهای نابجایی که کرده ایم، میشود لذات سفر ما. لذت یعنی اینکه ما متوجه واقعیتهای زندگی میشویم و با دشواری تخریبهایمان را بازسازی کنیم. بالاترین لذت هوشیاریست که متوجه خطاهایی که کرده ایم بشویم و با عکس العمل درست در برابرشان دیگر مرتکب آنها نشویم. قبلا که خمار میشدیم بلافاصله مواد مصرف میکردیم و نئشه میشدیم و فکر میکردیم لذت میبریم اما الان میدانیم لذت یعنی اینکه میدانیم وقتی 2-1 ساعت مانده به جیره مان احساس خماری میکنیم در واقع در حال بازسازی سیستم شبه افیونی بدنمان میباشیم.

پس همه چیز را برای خودمان معنی کنیم. اگر از روزگار لگد میخوریم بدانیم که اشتباه خودمان باعث آن شده و کسی جز خودمان را سرزنش نکنیم.