اگر از من بپرسید سفر تدریجی چقدر سخت است و چگونه است من به شما میگویم همانند خدمت سربازیست! همانگونه که در خدمت برای اتمامش لحظه شماری میکنیم ولی بعدا افسوسش را میخوریم، همانگونه که در حین انجامش مینالیم و به زمین و زمان ناسزا میگوئیم اما بعدها از مصائب و سختیهایش به نیکی یاد میکنیم و بعدها از آن بعنوان بهترین دوران زندگیمان یاد میکنیم و همانند سربازی فقط باید یکبار آنرا انجام داد و همانگونه که پس از آن دارای تجارب کاربردی و ارزنده میشویم. اتمام سفر تدریجی همانند آب خوردن است، حال چرا برخی توان نوشیدن آنرا ندارند نمیدانم.

کسانیکه بیماریهای لاعلاج میگیرند و قادر به انجام کارهایی که عموم مردم انجام میدهند نیستند اگر وارد خلوتشان شویم میبینیم در آن اشک میریزند، حکایت سفر تدریجی نیز چنین است، فرد با خود: همه میتوانند به رهایی برسند ولی من نمیتوانم، خیلی بدبختیه. ما در کنگره هر هفته 50-40 نفر رهایی داریم، اونها میتوانند اما من نمیتوانم. اون بیمار لاعلاج خودش مقصر نیست اما ما خودمان تقصیرکاریم، در واقع اون کسی که باید گریه کند ما هستیم نه اون.

ما مسافریم، حال در این سفر موتور وسیله نقلیه مان خراب شده است. اکنون ما باید چه کنیم؟ روکش صندلی بندازیم؟ رینگ و لاستیک اسپرت؟ یا موتور را تعمیر کنیم؟ شاید روکش صندلی یا رینگ و لاستیک بد نباشد اما الویت ما باید روی تعمیر موتور ماشینمان باشد. با روکش صندلی و رینگ و لاستیک شاید ماشین ما زیباتر و شکیل تر شود اما تا وقتی خودرو توان حرکت نداشته باشد بی ارزش است. درواقع تمام دغدغه ما باید این باشد که ماشینمان را سرحال کنیم بعد به باقی مسائل برسیم. میخواهم بگویم فرد مصرف کننده که تمام دغدغه اش تهیه یه مقدار مواد برای خمار نشدن است باید برود تحصیلاتش را تکمیل کند؟ در کارش اهتمام بورزد تا پولدارتر شود؟ یا باید خودش را درمان کند آنوقت...

پس:

اصلا مهم نیست که ما دیروز را خراب کرده ایم مهم اینست که امروز را درست کنیم.